هر چه میخواهد دل تنگم میگویم

نوشته شده در
ساعت توسط بانو | ارسال نظر(15)

post

نویسنده: آرامش - ۱۳٩۱/٧/٢٥

و امروز روزی مانند روزان دگر...........

 

 

"آخرین دیدار"

سیاهی فام مایل به نقره ای چشمانم را درمقابل چشمان تو گشوده ام تا سخن برانی.

اما نه چشمان من هیچگاه سیاه نبوده است

                                                       آن بخت سیاهم بود که بر آنها سیطره داشته.

به چه می اندیشی از پس آن زلال شیشه ای تیله وارت.

قطعا به کسی به غیر از من.

قلب من هیچگاه زنگ صدایت را فراموش نخواهد کرد

                                                                        حتی سالها پس از آخرین دیدار.

 

همینطوری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بازم یه غروب پاییزی اواخر مهر بی مهری

دیشب دوباره یه دعوای زن و شوهری کردیم.

تو منو محکوم می کنی به پنهان کاری.

به هر حال من به تو گفتم که با وجود حالی که اینروزا دارم اصلا طاقت دعوا با تو رو ندارم.

 

 

به وهم سبز درختان سپرده بود 
تنم به پیله تنهاییم نمی گنجید 
و بوی تاج کاغذیم 
فضای آن قلمرو بی آفتاب را 
آلوده کرده بود 
نمی توانستم دیگر نمی توانستم 
صدای کوچه صدای پرنده ها
صدای گم شدن توپ های ماهوتی 
و هایهوی گریزان کودکان 
و رقص بادکنک ها 
که چون حباب های کف صابون 
در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند 
و باد ‚ باد که گویی 
در عمق گودترین لحظه های تیره همخوابگی نفس می زد 
حصار قلعه خاموش اعتماد مرا 
فشار می دادند
و از شکافهای کهنه دلم را بنام می خواندند 
تمام روز نگاه من 
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود 
به آن دو چشم مضطرب ترسان 
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان 
به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند
کدام قله ‚ کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ 
در آن دهان سرد مکنده 
به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند ؟
به من چه دادید ای واژه های ساده فریب 
و ای ریاضت اندامها و خواهشها ؟
اگر گلی به گیسوی خود می زدم 
از این تقلب ‚ از این تاج کاغذین 
که بر فراز سرم بو گرفته است فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت 
و سِحر ماه ز ایمان گله دورم کرد!
چگونه نا تمامی قلبم بزرگ شد 
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم 
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود 
و گرمی تن جفتم 
به انتظار پوچ تنم ره نمی برد 
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش 
ای خانه های روشن شکاک 
که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر 
بر بامهای آفتابیتان تاب می خورند 
مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل 
که از ورای پوست سر انگشت های نازکتان 
مسیر جنبش کیف آور جنینی را 
دنبال می کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا 
به بوی شیر تازه می آمیزد 
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ای نعل های خوشبختی 
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ 
و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی 
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها 
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی 
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را 
به آب جادو 
و قطره های خون تازه می آراید 
تمام روز ‚ تمام روز 
رها شده ‚ رها شده چون لاشه ای بر آب 
به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم 
به سوی ژرف ترین غارهای دریایی 
و گوشتخوارترین ماهیان 
و مهره های نازک پشتم 
از حس مرگ تیر کشیدند 
نمی توانستم ‚ دیگر نمی توانستم 
صدای پایم از انکار راه بر می خاست 
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود 
و آن بهار و آن وهم سبز رنگ 
که بر دریچه گذر داشت با دلم می گفت 
نگاه کن 
تو هیچگاه پیش نرفتی 
تو فرو رفتی

فروغ فرخزاد

نظرات (غیر فعال)

 


 

نویسنده: آرامش - ۱۳٩۱/٧/٢٢


 

1)

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

  

شعر دیوانه تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

  

 

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

  

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سکر آور گل یاس است

 

 

 آه، بگذار گم شوم در تو

کس نیابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

  

آه، بگذار زین دریچه باز

خفته در پرنیان رؤیاها

با پر روشنی سفر گیرم

بگذرم از حصار دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزارباره بود

بار دیگر تو، بار دیگر تو

  

آنچه در من نهفته دریائیست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم باشد

 

 بسکه لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

 بسکه لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه تو آویزم

 

 آری، آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

 

 

2)

همه می ترسند ،اما من و تو

به چراغ و آب و آیینه پیوستیم

و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دونام

و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو

و صمیمیت تن هامان ، در طراری

و درخشیدن عریانیمان

مثل فلس ماهی ها در آب

سخن اززندگی نقره ای آوازیست

که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند.

 

 

 

نظرات (غیر فعال)

 


 

نویسنده: آرامش - ۱۳٩۱/٧/٩

 

 

 

 

 

 

"فروغ فرخزاد"

 

حس نوشتن ندارم اما انگار یه جورایی یه نیرویی منو مجبور به آپ کردن میکنه.

خوبیش اینه وقتی فقط و فقط واسه خودت می نویسی پس لازم هم نیست که خیلی حرفای مهمی باشه که آپ کنی

هرچه می خواهد دل تنگم می گوییم.

 

 

خـط ِ اشکی …میسـوزانـد صـورتـم را

خوش به حال باد

گونه هایت را لمس می کند

و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند

تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!

در هم می پیچند و عاشق تر می شوند…

 

 

 

کـــــلافه که باشی ...



دلتنگِ کسی هستی؛ که نیست!


حوصله کسی را نداری؛ که هست...

 

اینه حال من بی تو.......

 

 

خواب هایم بوی تن تو را میدهد ...

 نکند آن دورترها نیمه شب در آغوشم میگیری !

 

خوشبختی همین در کنار هم بودن‌ هاست
همین دوست داشتن‌ هاست
درآغوش گرفتن ‌هاست
خوشبختی همین لحظه ‌های ماست،
همین ثانیه‌هایی‌ ست که در شتاب زندگی گمشان کرده‌ایم!!
ثانیه ها را دریابیم …

 

 

دریا هر چقدر هم دور باشه ساحل باز کنارشه ....

دریای من ! 

دوستت دارم ...

 

 

 

روزگارم هم چو   پائیز سرد

و

   برگهای سبز بهارم خزان زده

و 

من هم چو باد  پائیزی سرگردان

  دور از تو

 

 

شاید تو 

سکوت میان کلامم بـاشی 

دیده نمیشوی 

اما مـن، تـو را اِحساس مـیکنم 

شاید تو 

هیاهـوی قلبم باشی 

شنیده نمیشوی 

اما من، تـو را نـفس مـیکشم

 

 

نظرات (غیر فعال)

 


 

نویسنده: آرامش - ۱۳٩۱/٧/٤

 

اول از همه اینکه یکی از همکارام خواب دیده من یه نفرو کشتم!!!!!

دوم دوباره شروع کردم رمان دزیره رو میخونم سالها پیش نوجوانی بیش نبودم این رمان رو خوندم ولی دوباره دارم می خونمش. صفحه 84 ام

سوم مامانم میگه تو چرا مثله قبلت اون دختر شاد وخندون وسرزنده نیستی؟البته فقط مامانم اینو نمیگه همه افرادی که منو میشناختن اینو میگن.

 

چقدر متنفرم که بعضیا فکر میکنن از همه برترن. ولی به نظر من اینجور آدما هر جای دنیا هم که باشن به خاطر این طرز فکر احمقانه ای دارن هیچی نمیشن بعدشم من میخوام بدونم تا کی میخوام آویزوون اینو اون بشن تا به جایی برسن.

واقعا به کی میشه گفت دوست؟

ولشون کن.

 

و اما سوال آیا عشق راه نجات است یا نابودی؟

 

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست.

 

 

و این روزها که با وجود حضورت تنهایم، غمگینم و دیگر نمی خندم.

عاشقم وحتی لحظه ای بدون حضور گرمت نمیتوانم زندگی کنم اما دلگیرم.

 

 

من پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوسی

مسکن دارد .

و

دلش را

در نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که

شب از یک بوسه

میمیرد و سحرگاه

از یک بوسه بدنیا خواهد آمد

( فروغ )

 

 

 

 

 

نظرات (غیر فعال)

 


 

نویسنده: آرامش - ۱۳٩۱/٦/٢٠

ای شب از رویای تو رنگین شده

 

 

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

 

ای بروی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

 

 

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زالودگی ها کرده پاک

 

ای تپش های تن سوزان من

 آتشی در سایه مژگان من

 

 

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

 

ای در بگشوده بر خورشید ها

در هجوم ظلمت تردیدها

 

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

 

این دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

 

 

 ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

 

پیش ازینت گر  که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

 

 

درد تاریکیست درد  خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

 

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلبودن به چرک کینه ها

 

 

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

 

زر نهادن در کف طرارها

گم شدن در پهنه بازارها

 

 آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

 

چون ستاره با دو بال زرنشان

 آمده از دوردست آسمان

 

از تو تنهائیم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

 

 

جوی خشک سینه ام را آب تو

 بستر رگهام را سیلاب تو

 

در جهانی اینچنین سرد وسیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

 

 

 ای بزیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

 

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

 

 

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

 

آه ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

 

 

آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

 

عشق دیگر نیست این . این خیرگیست

 چلچراغی در سکوت وتیرگیست

 

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

 

این دل تنگ من واین دود عود؟

 در شبستان زخمه های چنگ و رود؟

 

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش واین آوازها؟

 

ای نگاهت لای لای سحربار

گاهوار کودکان بی قرار

 

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

 

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

 

ای مرا با شور وشعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

 

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

 فروغ فرخزاد

 

نظرات (غیر فعال)

 


 

نویسنده: آرامش - ۱۳٩۱/٦/۱٥

عـاشـق روزهــایی هستـم

که مهـربان میشـوی

حتـــی اگـــر نفهــمم چرا !!!

 

بعضی وقتا به این نتیجه میرسم که بخشی از زندگی ما در کنار افراد دیگه کامل میشه و ما باید اونو کامل کنیم، و اینکه نبود عشق تو زندگی آدمی رو به پلیدی و ناکامی و شکست نزدیک تر می کنه وکلا انسانهای بدون عشق خطرناک ترن،  واسه اینه که عاشق ها احساسات لطیف تری نسبت به همه چیز دارن چون در واقع دارن بخشی از پازل زندگی رو کامل می کنن .

 

به روزای نبودنت فکر میکنم به اون روزای سرد دانشگاه برفای دم امتحانای ترم که حتی دلم نمیخواست صبح بشه، اون روزا تو نبودی،گرمای تنت نبود، فکرت که الان همه زندگیمه نبود اون روزا خیابونای سرد و بی تفاوت شهر بود و پیاده روی های طولانی تو اون خیابونا که یه روزی آشنا بودن.اون روزا تو نبودی ودیگران بودن و من هر روز خودمو گول می زدم از خودمم بیزار بودم چه برسه عاشق کسی دیگه باشم.من بودم یه حس مبهم و خطرناک. وقتی سر انگشتام از سوز سرما یخ می زد وقتی پاهام توی چکمه هم بی حس بودن با تمام وجودم تورو میخواستم اما نمیدونستم کی میای به زندگی من هنوزم با یادآوری اون روزا تو وسط تابستون از سرما یخ می زنم.

خدایا به بندگانت بیاموز جواب دوستت دارم مرسی نیست.

عزیزم با نهایت عشق وعلاقه بهت اس ام اس میدم عاشقتم. میگی مرسی عزیزم.ولی من هنوز عاشقتم.

امان از این روزهای مسخره با بوی دود توی اتاق زیر کولر دقت کردی چقدر چیزای شبیه هم می تونه حس های متفاوت بده مثلا همین بوی تابستون،دود قلیون زیر کولر من وتو باهم چه روزی می تونه بسازه واسه ما اما الان همون بو و... من و تو دور از هم و هر روزم دورتر.91/06/15

مرگ من روزی فرا خواهد رسید 
در بهاری روشن از امواج نور 
در زمستانی غبار آلود و دور 
یا خزانی خالی از فریاد و شور 
مرگ من روزی فرا خواهد رسید 
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر 
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار 
گونه هایم همچو مرمرهای سرد 
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود 
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم 
دستهایم فارغ از افسون شعر 
یاد می آرم که در دستان من 
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش 
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب 
گل به روی گور غمناکم نهند 
بعد من ناگه به یکسو می روند 
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند 
روی کاغذها و دفترهای من 
در اتاق کوچکم پا می نهد 
بعد من، با یاد من بیگانه ای 
در بر آینه می ماند به جای 
تار مویی نقش دستی شانه ای 
می رهم از خویش و می مانم ز خویش 
هر چه بر جا مانده ویران می شود 
روح من چون بادبان قایقی 
در افقها دور و پنهان میشود 
می شتابند از پی هم بی شکیب 
روزها و هفته ها و ماهها 
چشم تو در انتظار نامه ای 
خیره میماند به چشم راهها 
لیک دیگر پیکر سرد مرا 
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو 
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد 
نرم میشویند از رخسار سنگ 
گور من گمنام می ماند به راه 
فارغ از افسانه های نام و ننگ

فروغ فرخزاد


ادامه مطلب ...
نظرات (غیر فعال)

 


 

نویسنده: آرامش - ۱۳٩۱/٥/٢۳

ساعت شروع 12:02

*رفتم یه دفترچه غر خریدم که دیگه اگه غرم اومد بنویسم توش.

تا به امروز چقدر روزا زود میگذشت انگار همین دیروز بود عید شد اما از دیروز روزا کششششش اومده. دیروز که جونم اومد بالا تا بگذره. امروز هم مثه دیروز. حالا کو تا آخر سال

Should I give up or should I just keep chasing pavements Even if it leads nowhere? Or would it be a waste even if I knew my place Should I leave it there

 

ولی می خوام از این روزا استفاده کنم چه جوری هنوز تصمیم نگرفته ام.

در حال حاضر دارم دو تا کتاب می خونم یکی e-book  شاهزاده کوچولو (مسافر کوچولو) سنت اگزوپری برای بار چندم و دیگری کتاب رشد عقل از کانت برای بار اول

برای بار چندم در فصل 21 شاهزاده کوچولو گریه ام گرفت:

 

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...

روباه گفت: نمی‌توانم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکرده‌اند آخر.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت می‌خواهم.

اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

...

 معنیش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است.

تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر.

نه من هیچ احتیاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجی به من.

من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر.

اما اگر منو اهلی کردی، هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم.

تو واسه من میان همه‌ی عالم، موجود یگانه‌ای می‌شوی، من هم واسه تو.

-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:

-به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت:

-انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی.

تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی.

تو مسئول گلتی.

شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:

 -من مسئول گلمم.................................

واقعا زیباست و قابل تامل. بنظر من شاهکاره.

من مسئول گلمم. کاش فراموش نمیکردیم ما مسئول همه چیزهای هستیم که دور و برمون میگذره در واقع این موضوع اگه تعمیم پیدا کنه ما خیلی مسئول تر از حالت فعلی باید باشیم.

حالا بگذریم که واقعا خیلی هامون نسبت به چیزهایی که اهلی کردیم هم مسئول نیستیم.

روزام خیلی معمولی از اول صبح که میام سرکار و کتاب(e-book) و کار و بلاگ و ایمیل و آهنگ,.... بعدشم که می رم خونه یه فیلمی و بازم کتاب البته ایندفعه کتاب کاغذی.

همین و همین...............آره واقعا همینه

حتی نمی دونم آرومم یا نه؟

منتظرم ولی با یه ترسی یه احساسی دارم که انگار قدر همین لحظات انتظار رو بدون.

یه آرامش همراه با طوفان یه بی قراری همراه با خلسه

یه حس ممتد که تموم هم نمیشه انگار تو یه سالن انتظاری ولی حتی نمیتونی منتظر بمونی و حتی حتی نمی دونی پشت اون در که منتظری کی هست و یا قراره چی بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز همینجوری یکمکی سرم شلوغ بود وقتی کار دارم راحت ترم خوشحال ترم، اصلا احساس امنیت بیشتری دارم مفیدم چه می دونم بهتره دیگه.

وای چه قدر پاستیل خوردم امروز، عاشق پاستیلم یعنی عاشقشما.

خب دیگه کم کم باید برویم. ساعت 16:44

من هیچوقت تو زندگیم دنبال چیزای خاص نبودم،با چیزای معمولی هم خوشحال نمیشم همه زندگی نمی دونم پی چی می گردم؟

 تظاهر به خوبی وقتی که خوب نیستی، مثه این می مونه که برای خودت هم نقش بازی کنی.


ادامه مطلب ...
نظرات (1)

 


 

نویسنده: آرامش - ۱۳٩۱/٥/۱٥

 

                                                                                                                                                                    

نمی دانم چه می خواهم خدایا 
به دنبال چه می گردم شب و روز 
چه می جوید نگاه خسته من 
چرا افسرده است این قلب پر سوز 
ز جمع آشنایان میگریزم 
به کنجی می خزم آرام و خاموش 
نگاهم غوطه ور در تیرگیها 
به بیمار دل خود می دهم گوش 
گریزانم از این مردم که با من 
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند 
ولی در باطن از فرط حقارت 
به دامانم دو صد پیرایه بستند 
از این مردم که تا شعرم شنیدند 
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند 
ولی آن دم که در خلوت نشستند 
مرا دیوانه ای بد نام گفتند 
دل من ای دل دیوانه من 
که می سوزی از این بیگانگی ها 
مکن دیگر ز دست غیر فریاد 
خدا را بس کن این دیوانگی ها

نظرات (0)

 



نوشته شده در
ساعت توسط بانو | ارسال نظر(8)

فروغ فرخ زاد

نمی دانم چه می خواهم خدا یا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان میگریزم

به کنجی می خزم

آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

بدامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در

خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را بس کن این دیوانگی ها


نوشته شده در
ساعت توسط بانو | ارسال نظر(3)