عشق...

 

چشـــم قاجار ، کســــی دید و نلرزید دلش

                بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست

عشــــق رازیســـــت به اندازه آغــوش خدا

                عشق آنگونـه که میدانم و میـــدانی نیست

نوشته شده در شنبه 31 خرداد 1399 ساعت 00:05 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(0)

بهار نو ... 1399

 

 

ساـᓆـیا آمـבטּ عیـב مبارڪ باـבت 

                     واטּ مواعیـב ڪـہ ڪرבے مرواـב از یاـבت

 

نوشته شده در چهارشنبه 06 فروردین 1399 ساعت 01:19 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(1)

تولدت مبارک داداشی...

 دلم تنگ است برای برادری که
پشت حرف هایش…
پشت نوازش هایش…
پشت سرزنش هایش…
پشت تمام نگاه‌های معنی دارش …
پشت لبخند‌های پراز رازش …
و حتی پشت سکوتش…
عشقی بود پنهان‌تر از تمام محبت‌ های دنیا


تولد ۳۱ سالگیت مبارک داداشی...

نوشته شده در چهارشنبه 06 فروردین 1399 ساعت 01:18 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(1)

خدایی تو ، بی بندگی من

 
 
 
 
خدای خوب من..
من برای داشتن تو ریسمان نبسته‌ام؛ دل بسته‌ام...
همین که حالِ دلم خوب است برای مرا کافیست
خدای خوب من...
حسابگرانه تسبیح به دست می‌گیرم
و از تو بی‌حساب روزی می‌خواهم
حسابگرانه ذکر می‌گویم
و از تو بی‌حساب نعمت می‌خواهم
حسابگرانه صدایت می‌کنم
و از تو بی‌حساب توجه می‌خواهم
حسابگرانه بندگی می‌کنم
و از تو بی‌حساب خدایی می‌خواهم
همه‌اش شد«من»
کاش می‌فهمیدم که همه‌اش باید «تو» باشد
می‌نازم به خدایی‌ات.. که با این همه بی‌بندگی، خدایی‌ات حرف ندارد...
نوشته شده در شنبه 10 اسفند 1398 ساعت 19:48 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(0)

خدا و دلبر ...

 
 
خدایا...
برای تمام شبهایی که به آدمهایت امید داشتم و نا امیدم کردند و عجیب گریستم مرا ببخش...
ببخش اگر حواسم پرت شد و یادم نبود که جز بر تو امید بستن ابتدای نا امیدی و درد است...
خدایا...
هر شب با لب‌های ستارگانت مرا آرام ببوس ، که یادم بماند دل بردارم از هر دلبری غیر از خودت...
 
نوشته شده در شنبه 19 بهمن 1398 ساعت 00:50 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(1)

آخرین نگاه تو،بزرگترین غم من

برای هر اتفاقی می‌توان پاسخی یافت جز برای رفتن‌های نابهنگام …
شاید رفتن خود پاسخ یک اتفاق است و هیچکس نمی‌داند جز آنکه رفته است!
 برای برادر عزیز سفرکرده‌ام،…
 
 
 
 
سلام داداشی خوبی ؟ 
کاش  تو خوب باشی، من که نیستم ... 
نه سال از رفتنت میگذره ... چقدر این مدت زود گذشت 
داداشی؟؟ تو چرا انقدر زود رفتی؟ اگه بودی اوضاع الان چطور بود؟ هان؟ تو نمیدونی؟ منم نمیدونم ولی حداقل میدونم اگه بودی الان و این لحظه من در حال گریه نبودم...
کلی حرف دارم که بزنم ولی تو که جوابمو نمیدی میدی؟ میدونم داری جوابمو میدی فقط من نمیشنوم ... 
داداشی دلم برات تنگ شده ...
 
نوشته شده در چهارشنبه 02 بهمن 1398 ساعت 20:14 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(1)

صبوری من...

 

برایت خواهم نوشت

از ابهام لحظه ها

از تردید ها

از حجم تلخ نبودنت 

از کسانی که رد می شوند و بوی تو را می دهند

برایت خواهم نوشت

از حدیث تلخ بغض ها تا ابد

از قناعت به یک خاطره

یک یاد

از صبوری من

و

جای خالی تو !!!

نوشته شده در سه‌شنبه 01 بهمن 1398 ساعت 21:15 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(0)

اول و آخر ...خدا...

ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ به خودم میگویم :
در دیاری که پر از دیوار است
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ؟!
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ؟!
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ ...
ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﮔﻮﯾﺪ :
ﺑﺸﮑﻦ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ، ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭﯼ !
ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯼ؟! ﺗﻮ " خدﺍ " ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ " ﺧﺪﺍ " ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧﺮ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ...
نوشته شده در سه‌شنبه 03 دی 1398 ساعت 14:36 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(1)

جمعه ... غروب ... گریه ی بی اختیار من...

 
 
 
تنها ترین امام زمین، مقتدای شهر.
 
تنها، چه میکنی؟تو کجایی؟کجای شهر؟
 
وقتی کسی برای تو تب هم نمی کند.
 
دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر.
 
تو گریه میکنی و صدایت نمی رسد.
 
گم می شود صدای تو در خنده های شهر.
 
تهمت،ریا و غیبت و رزق حرام و قتل.
 
ای وای من چه می کشی از ماجرای شهر.
 
دلخوش نکن به "ندبه"ی جمعه، خودت بیا.
 
با این همه گناه نگیرد دعای شهر!
 
اینجا کسی برای تو کاری نمی کند.
 
فهمیده ام که خسته ای از ادعای شهر.
 
گاه از نبودنت مثلا گریه می کنند. 
 
شرمنده ام! از این همه کذب و ادای شهر.
 
هر روز دیده می شوی اما کسی تو را.
 
نشناخت ای غریبه ترین آشِنای شهر.
 
جمعه...غروب... گریه ی بی اختیار من.
 
آقا دلم گرفته شبیه هوای شهر......
 
 
اللهم عجل لولیک الفرج
نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1398 ساعت 11:04 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(12)

آخرین نگاه تو...

سلام داداشی خوبی؟!
دلم برات از هر روز تنگ تر شده . اون بالا جات خوبه که اینقدر زود رفتی؟!  یادنه همیشه میگفتی کی بشه دایی بشی ؟! چند ماه دیگه دایی میشی کجایی که ببینی و ذوق کنی .....
داره ششمین سال جداییمون میرسه  ... ششمین سالگرد پر کشیدنت ...
ای کاش میشد به شش سال پیش برگشت  ای کاش میشد دوباره همه پیش هم باشیم ...
دلم میخواد یه بار دیگه ببینمت و بغلت کنم و تو ادای دلتنگی منو دربیاری و من بخندم ...
داداشی هنوز رفتنت رو باور ندارم  و به این هوایم یه روز برمیگردی ولی همش یه خیال ... یه خیال...
دلم برات تنگ شده قد یه دنیا ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1398 ساعت 11:00 توسط sabke-zendegii | ارسال نظر(9)