قرار من با خدا...

 قرار من با خـــدا این شد که...

من چشمامو ببندم...دستمو بذارم توی دستــــ خدا و باهاش برم جلو...

خدایــــا...قول بده توی مسیـــر دستمو ول نکنی...

قول بده مواظبــــ سنگای جلوی پام باشی...

قول بده مواظبــــ آخرش باشی...

من...تا جایی چشمامو باز نگه داشتم که می دونستم چی خوبه و چی بــــد...

ولی از این به بعدش با تــــو...

من اسمشو میذارم دوستـــی و تکیـــه به تـــو...

و تــــو اسمش رو بذار توکل...

می دونم از توکل به هرکس پشیمـــون میشـــم 

ولی از توکل کردن به تــــو هیچ وقتـــــ پشیمـــون نمی شـــم...

مواظبمــــون باش و هوامون رو داشتــــه باش...!!!


نوشته شده در
ساعت توسط بانو | ارسال نظر(0)

پیوندتان مبارک...

داداش گلم پیوندتون مبارک ... زندگی سرشار از عشق و محبت رو براتون ارزومندم 

اميدوارم خوشبخت بشین... 

بخاطر همه ی لطف و محبت های بی دریغتون  سپاسگزارم و بدونین هرگز فراموش نمیکنم  ...

تنها کاری  که میتونم به جبران محبت هاتون انجام بدم دعای خیر و برکت و خوشبختی همیشگی برای  شما و خانوادتون...  

دلمون براتون تنگ میشه... 

ای کاش نمیرفتین ...

با ارزوی سلامتی وموفقیت برای شما... 

خدابه همراهتون...

یا حق... 


نوشته شده در
ساعت توسط بانو | ارسال نظر(2)

دل تنگ و نگاه منتظر...

آویختم نگاه منتظرم را به پشت در

دل تنگ یک نگاه

شاید که یک سلام

لبخند مهربان

آوای گرم تو

آن لحظه ای که بگویی مرا به مهر :

دیدی که آمدم

اینک بگو تو راز دل تنگ خویش را

آن صد هزار حرف نگفته ز روزگار

آری حدیث هجر

اصلا بگو که حرف حساب دلت چه بود ؟

گم می کنم دو دست دلم را دوباره من

در بحر آن همه غم های بیکران

من غوطه می خورم که بیابم بهانه ای

شاید دلیل بغض فرو خورده ای ، غمی

اما خدای من

آخراگر که تو باشی ، چه جای غم ؟

آن بغض ها کجاست ؟

آن یک سلام گرم

لبخند مهربان

برده است هر بهانه و غم را از میان

اما …

آری گذشت جمعه دلگیر دیگری

اما نیامدی

صبر است ، مشق من

آویختم نگاه منتظرم را به پشت در

دل تنگ یک نگاه

شاید که یک سلام

لبخند مهربان

آه ای دلیل بغض

ای راز هر چه حرف

معنای هر سکوت

اینک میان کوچه چه خالیست جای تو

بغضی دوباره گلو را نشانه رفت

چشمی که اقتدا به بارش ابری نموده است

 


نوشته شده در
ساعت توسط بانو | ارسال نظر(0)