ساعت شروع 12:02
*رفتم یه دفترچه غر خریدم که دیگه اگه غرم اومد بنویسم توش.
تا به امروز چقدر روزا زود میگذشت انگار همین دیروز بود عید شد اما از دیروز روزا کششششش اومده. دیروز که جونم اومد بالا تا بگذره. امروز هم مثه دیروز. حالا کو تا آخر سال
Should I give up or should I just keep chasing pavements Even if it leads nowhere? Or would it be a waste even if I knew my place Should I leave it there
ولی می خوام از این روزا استفاده کنم چه جوری هنوز تصمیم نگرفته ام.
در حال حاضر دارم دو تا کتاب می خونم یکی e-book شاهزاده کوچولو (مسافر کوچولو) سنت اگزوپری برای بار چندم و دیگری کتاب رشد عقل از کانت برای بار اول
برای بار چندم در فصل 21 شاهزاده کوچولو گریه ام گرفت:
شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟
...
معنیش ایجاد علاقه کردن است.
ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: معلوم است.
تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر.
نه من هیچ احتیاجی به تو دارم، نه تو هیچ احتیاجی به من.
من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر.
اما اگر منو اهلی کردی، هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم.
تو واسه من میان همهی عالم، موجود یگانهای میشوی، من هم واسه تو.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
-به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت:
-انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی.
تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی.
تو مسئول گلتی.
شازده کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:
-من مسئول گلمم.................................
واقعا زیباست و قابل تامل. بنظر من شاهکاره.
من مسئول گلمم. کاش فراموش نمیکردیم ما مسئول همه چیزهای هستیم که دور و برمون میگذره در واقع این موضوع اگه تعمیم پیدا کنه ما خیلی مسئول تر از حالت فعلی باید باشیم.
حالا بگذریم که واقعا خیلی هامون نسبت به چیزهایی که اهلی کردیم هم مسئول نیستیم.
روزام خیلی معمولی از اول صبح که میام سرکار و کتاب(e-book) و کار و بلاگ و ایمیل و آهنگ,.... بعدشم که می رم خونه یه فیلمی و بازم کتاب البته ایندفعه کتاب کاغذی.
همین و همین...............آره واقعا همینه
حتی نمی دونم آرومم یا نه؟
منتظرم ولی با یه ترسی یه احساسی دارم که انگار قدر همین لحظات انتظار رو بدون.
یه آرامش همراه با طوفان یه بی قراری همراه با خلسه
یه حس ممتد که تموم هم نمیشه انگار تو یه سالن انتظاری ولی حتی نمیتونی منتظر بمونی و حتی حتی نمی دونی پشت اون در که منتظری کی هست و یا قراره چی بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
امروز همینجوری یکمکی سرم شلوغ بود وقتی کار دارم راحت ترم خوشحال ترم، اصلا احساس امنیت بیشتری دارم مفیدم چه می دونم بهتره دیگه.
وای چه قدر پاستیل خوردم امروز، عاشق پاستیلم یعنی عاشقشما.
خب دیگه کم کم باید برویم. ساعت 16:44
من هیچوقت تو زندگیم دنبال چیزای خاص نبودم،با چیزای معمولی هم خوشحال نمیشم همه زندگی نمی دونم پی چی می گردم؟
تظاهر به خوبی وقتی که خوب نیستی، مثه این می مونه که برای خودت هم نقش بازی کنی.
ادامه مطلب ...