تا حالا شده ؟!!!

 

 

تا حالا شده دلت واسه خودت بسوزه؟!!

من که اینجوری ام ...


نوشته شده در دوشنبه 20 مرداد 1399
ساعت 01:20 توسط بانو | ارسال نظر(1)

آفتاب می شود...

نگاه کن که غم درون دیده ام 
چگونه قطره قطره آب می شود 
چگونه سایه سیاه سركشم 
اسیر دست آفتاب می شود 
نگاه كن 
تمام هستیم خراب می شود 
شراره ای مرا به كام می كشد 
مرا به اوج می برد 
مرا به دام میكشد 
نگاه كن 
تمام آسمان من 
پر از شهاب می شود 
تو آمدی ز دورها و دورها 
ز سرزمین عطر ها و نورها 
نشانده ای مرا كنون به زورقی 
ز عاجها ز ابرها بلورها 
مرا ببر امید دلنواز من
ببر شهر شعر ها و شورها 
به راه پر ستاره ه می كشانی ام 
فراتر از ستاره می نشانی ام 
نگاه كن 
من از ستاره سوختم 
لبالب از ستارگان تب شدم 
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل 
ستاره چین بركه های شب شدم 
چه دور بود پیش از این زمین ما 
به این كبود غرفه های آسمان 
كنون به گوش من دوباره می رسد 
صدای تو 
صدای بال برفی فرشتگان 
نگاه كن كه من كجا رسیده ام 
به كهكشان به بیكران به جاودان 
كنون كه آمدیم تا به اوجها 
مرا بشوی با شراب موجها 
مرا بپیچ در حریر بوسه ات 
مرا بخواه در شبان دیر پا 
مرا دگر رها مكن
مرا از این ستاره ها جدا مكن 
نگاه كن كه موم شب براه ما 
چگونه قطره قطره آب میشود 
صراحی سیاه دیدگان من 
به لالای گرم تو 
لبالب از شراب خواب می شود 
به روی گاهواره های شعر من 
نگاه كن 
تو میدمی و آفتاب می شود

 

 

نوشته شده در دوشنبه 23 تیر 1399
ساعت 19:40 توسط بانو | ارسال نظر(5)

کارت نباشد...

کارت نباشد
اگر رسم، رسم فراموشی ست،
اگر می آیند،
می مانند،
و روزی ناگهان
بی هیج دست خطی….

می روند...

کارت نباشد بانو،
تو!خودت باش…
با تمام مهربان هایت،
تو!خودت باش…
با چشمانت باور کن،
خدا هم از خلقتشان
حیران است…
تو! بمان و باور کن،
دو قدم مانده به ناامیدی "خدا" می رقصاند
تمام دنیا را
به ساز عاشقانه هایت …
"عادل دانتیسم"


نوشته شده در دوشنبه 23 تیر 1399
ساعت 19:38 توسط بانو | ارسال نظر(0)

نمکدان خدا...

 

 

 این نمکدان خـــدا جنس عجیبی دارد

                                                           هرچقدر می شکنیم باز نمک ها دارد 


نوشته شده در یکشنبه 22 تیر 1399
ساعت 23:34 توسط بانو | ارسال نظر(1)

عشق...

 

چشـــم قاجار ، کســــی دید و نلرزید دلش

                بشنوید از من بی چشم که کرمانی نیست

عشــــق رازیســـــت به اندازه آغــوش خدا

                عشق آنگونـه که میدانم و میـــدانی نیست


نوشته شده در شنبه 31 خرداد 1399
ساعت 00:05 توسط بانو | ارسال نظر(0)

بهار نو ... 1399

 

 

ساـᓆـیا آمـבטּ عیـב مبارڪ باـבت 

                     واטּ مواعیـב ڪـہ ڪرבے مرواـב از یاـבت

 


نوشته شده در چهارشنبه 06 فروردین 1399
ساعت 01:19 توسط بانو | ارسال نظر(1)

تولدت مبارک داداشی...

 دلم تنگ است برای برادری که
پشت حرف هایش…
پشت نوازش هایش…
پشت سرزنش هایش…
پشت تمام نگاه‌های معنی دارش …
پشت لبخند‌های پراز رازش …
و حتی پشت سکوتش…
عشقی بود پنهان‌تر از تمام محبت‌ های دنیا


تولد ۳۱ سالگیت مبارک داداشی...


نوشته شده در چهارشنبه 06 فروردین 1399
ساعت 01:18 توسط بانو | ارسال نظر(1)

خدایی تو ، بی بندگی من

 
 
 
 
خدای خوب من..
من برای داشتن تو ریسمان نبسته‌ام؛ دل بسته‌ام...
همین که حالِ دلم خوب است برای مرا کافیست
خدای خوب من...
حسابگرانه تسبیح به دست می‌گیرم
و از تو بی‌حساب روزی می‌خواهم
حسابگرانه ذکر می‌گویم
و از تو بی‌حساب نعمت می‌خواهم
حسابگرانه صدایت می‌کنم
و از تو بی‌حساب توجه می‌خواهم
حسابگرانه بندگی می‌کنم
و از تو بی‌حساب خدایی می‌خواهم
همه‌اش شد«من»
کاش می‌فهمیدم که همه‌اش باید «تو» باشد
می‌نازم به خدایی‌ات.. که با این همه بی‌بندگی، خدایی‌ات حرف ندارد...

نوشته شده در شنبه 10 اسفند 1398
ساعت 19:48 توسط بانو | ارسال نظر(0)

خدا و دلبر ...

 
 
خدایا...
برای تمام شبهایی که به آدمهایت امید داشتم و نا امیدم کردند و عجیب گریستم مرا ببخش...
ببخش اگر حواسم پرت شد و یادم نبود که جز بر تو امید بستن ابتدای نا امیدی و درد است...
خدایا...
هر شب با لب‌های ستارگانت مرا آرام ببوس ، که یادم بماند دل بردارم از هر دلبری غیر از خودت...
 

نوشته شده در شنبه 19 بهمن 1398
ساعت 00:50 توسط بانو | ارسال نظر(1)

آخرین نگاه تو،بزرگترین غم من

برای هر اتفاقی می‌توان پاسخی یافت جز برای رفتن‌های نابهنگام …
شاید رفتن خود پاسخ یک اتفاق است و هیچکس نمی‌داند جز آنکه رفته است!
 برای برادر عزیز سفرکرده‌ام،…
 
 
 
 
سلام داداشی خوبی ؟ 
کاش  تو خوب باشی، من که نیستم ... 
نه سال از رفتنت میگذره ... چقدر این مدت زود گذشت 
داداشی؟؟ تو چرا انقدر زود رفتی؟ اگه بودی اوضاع الان چطور بود؟ هان؟ تو نمیدونی؟ منم نمیدونم ولی حداقل میدونم اگه بودی الان و این لحظه من در حال گریه نبودم...
کلی حرف دارم که بزنم ولی تو که جوابمو نمیدی میدی؟ میدونم داری جوابمو میدی فقط من نمیشنوم ... 
داداشی دلم برات تنگ شده ...
 

نوشته شده در چهارشنبه 02 بهمن 1398
ساعت 20:14 توسط بانو | ارسال نظر(1)

صفحه قبل1234...8صفحه بعد