صبوری من...

 

برایت خواهم نوشت

از ابهام لحظه ها

از تردید ها

از حجم تلخ نبودنت 

از کسانی که رد می شوند و بوی تو را می دهند

برایت خواهم نوشت

از حدیث تلخ بغض ها تا ابد

از قناعت به یک خاطره

یک یاد

از صبوری من

و

جای خالی تو !!!


نوشته شده در سه‌شنبه 01 بهمن 1398
ساعت 21:15 توسط بانو | ارسال نظر(0)

اول و آخر ...خدا...

ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ به خودم میگویم :
در دیاری که پر از دیوار است
ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻓﺖ؟!
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﻮﺳﺖ؟!
ﺑﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﺴﺖ ...
ﺣﺲ ﺗﻨﻬﺎﯼ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﮔﻮﯾﺪ :
ﺑﺸﮑﻦ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ، ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺩﺍﺭﯼ !
ﭼﻪ ﺳﻮﺍﻟﯽ ﺩﺍﺭﯼ؟! ﺗﻮ " خدﺍ " ﺭﺍ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ " ﺧﺪﺍ " ﺍﻭﻝ ﻭ ﺁﺧﺮ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ...

نوشته شده در سه‌شنبه 03 دی 1398
ساعت 14:36 توسط بانو | ارسال نظر(1)

جمعه ... غروب ... گریه ی بی اختیار من...

 
 
 
تنها ترین امام زمین، مقتدای شهر.
 
تنها، چه میکنی؟تو کجایی؟کجای شهر؟
 
وقتی کسی برای تو تب هم نمی کند.
 
دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر.
 
تو گریه میکنی و صدایت نمی رسد.
 
گم می شود صدای تو در خنده های شهر.
 
تهمت،ریا و غیبت و رزق حرام و قتل.
 
ای وای من چه می کشی از ماجرای شهر.
 
دلخوش نکن به "ندبه"ی جمعه، خودت بیا.
 
با این همه گناه نگیرد دعای شهر!
 
اینجا کسی برای تو کاری نمی کند.
 
فهمیده ام که خسته ای از ادعای شهر.
 
گاه از نبودنت مثلا گریه می کنند. 
 
شرمنده ام! از این همه کذب و ادای شهر.
 
هر روز دیده می شوی اما کسی تو را.
 
نشناخت ای غریبه ترین آشِنای شهر.
 
جمعه...غروب... گریه ی بی اختیار من.
 
آقا دلم گرفته شبیه هوای شهر......
 
 
اللهم عجل لولیک الفرج

نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1398
ساعت 11:04 توسط بانو | ارسال نظر(12)

آخرین نگاه تو...

سلام داداشی خوبی؟!
دلم برات از هر روز تنگ تر شده . اون بالا جات خوبه که اینقدر زود رفتی؟!  یادنه همیشه میگفتی کی بشه دایی بشی ؟! چند ماه دیگه دایی میشی کجایی که ببینی و ذوق کنی .....
داره ششمین سال جداییمون میرسه  ... ششمین سالگرد پر کشیدنت ...
ای کاش میشد به شش سال پیش برگشت  ای کاش میشد دوباره همه پیش هم باشیم ...
دلم میخواد یه بار دیگه ببینمت و بغلت کنم و تو ادای دلتنگی منو دربیاری و من بخندم ...
داداشی هنوز رفتنت رو باور ندارم  و به این هوایم یه روز برمیگردی ولی همش یه خیال ... یه خیال...
دلم برات تنگ شده قد یه دنیا ...

 

 


نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1398
ساعت 11:00 توسط بانو | ارسال نظر(9)

post

 دلم گرفته حتی از تو...

امشب خسته تر از دیروزم ...کاش میشد گوشه ای نوشت ،خدایا خستم صبح بیدارم نکن


نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1398
ساعت 10:51 توسط بانو | ارسال نظر(9)

post

رفیق :)
گذشته جای ماندن نیست
خاطرات کهنه و دل آزار را رها کن
جلو جلو هم ندو که از نفس می اُفتی
حال را دریاب تا حالت خوب باشد!
چایت را دم کن
صدای موسیقی را کمی بلند
بایست مقابل پنجره
عمیق نفس بکش و فکر کن به هیچ چیز!
به هیچ چیز فکر کن
انقدر سخت نگیر رفیق
انقدر سخت نگیر !


نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1398
ساعت 10:48 توسط بانو | ارسال نظر(9)

post

برایت خواهم نوشت

از ابهام لحظه ها

از تردید ها

از حجم تلخ نبودنت 

از کسانی که رد می شوند و بوی تو را می دهند

برایت خواهم نوشت

از حدیث تلخ بغض ها تا ابد

از قناعت به یک خاطره

یک یاد

از صبوری من

و

جای خالی تو !!!


نوشته شده در جمعه 01 آذر 1398
ساعت 20:00 توسط بانو | ارسال نظر(0)

هوای تو

 

 

ا‌گه کسی رو دوست داری ، هواش رو داشته باش...

اما اگه برای پر کردن تنهایی خودت ، اون رو میخوای هواییش نکن..!

شاید دیگه به هیچ هوایی غیر تو عادت نکنه...


نوشته شده در جمعه 01 آذر 1398
ساعت 16:57 توسط بانو | ارسال نظر(1)

رویا...

بهترین ها همیشه میمانند ، شاید جلوی دیدگان نباشند، اما در دل ماندگارند...

دیشب خوابتو دیدم... به حدی واقعی به نظر میرسید که خودمم باورم نمیشه ،  حتی الان هم میتونم گرمی دستاتو حس کنم 

دیشب اصلا به فکرت نبودم  ولی تو خودت به خوابم اومدی . چطوریه که وقتی به یادتم خبری ازت نیست وقتی میخوام فراموشت کنم یهو یاد و خاطراتت برام مرور میشه؟ 

چرا حس کردم غمگینی؟ غم و تو چشات میدیدم .چشات کلی حرف نگفته داشت و من چه ساده تو خوابم از کنارت گذشتم 

تو خوابم داشتی ازم گلایه میکردی که من رفتم ولی ببین من هستم ولی تو نیستی ...

و من عجیب خواستار ادامه ی خوابمم که ناخواسته با بیدار شدنم تمومش کردم ...

 
 
 

نوشته شده در پنج‌شنبه 30 آبان 1398
ساعت 11:13 توسط بانو | ارسال نظر(0)

غمی غمناک

شب سردی است ، و من افسرده.
راه دوری است ، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت ،
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من ، لیک، غمی غمناک است.
 
 

 
 
پ.ن : حتی گذر زمان هم نمیتونه باعث فراموشی بعضی از اشخاص بشه . 
دوسال ونیمه ازت خبری ندارم ، حتی فراموش هم نشدی ... 
وقتی ببینمت فقط ی جمله میتونه حالمو توصیف کنه ...
"دلم برات تنگ شده بود"

نوشته شده در چهارشنبه 29 آبان 1398
ساعت 22:03 توسط بانو | ارسال نظر(1)

صفحه قبل12345...8صفحه بعد